نوای من...
سلام بر فاطمه... سلام بر کوثر مهر یاد او سرشک به جامم میکند غم او زهری به کامم میکند من غریب و بی نشان در عالمم حبّ زهرایم به نامم میکند .. فریبرز روز کوثر عشق و وفا ، روز زهرای اطهر (س) روز کلیدداران بهشت ، روز زن و روز مادر خجسته و فرخنده باد بر همه عزیزان ... باران رحمت الهی بر روح مقدّس مادرانی که در جمع شما عزیزانم نیستند دلتان شاد و لب تان خندان با ادب و احترام خاک پای همه : فریبرز از همه مهربان یاران خودم تقاضا میکنم : در این روز عزیز و روزهای آینده از دوستان و عزیزانی که از نعمت داشتن عزیزی مثل پدر یا بخصوص از محبت و مهر مادر و یاهمسر باوفایشان محرومند غافل نشوید و تنهایشان نگذارید ؛چرا که از نقطه نظر روانشناسی ، موقعیت هایی در زندگی وجود دارد که کمبودها و ناکامیهاو یا تجربیات ناموفق میتواند احساس بیکسی و بیهودگی و غربت را در جسم وجانمان وارد کرده وما را به بن بست روحی و فکری بکشاند و به ورطهٔ پوچی و افسردگی وارد نماید . این لحظات بدترین لحظات حیات آدمیست که نباید با تنهایی سپری شود ...در جمع بودن و دور هم بودن و خروج از فردیت اولین راه چارهٔ این معضل خواهد بود . آثار احتمالی آن بگونه های متفاوتی رخ مینماید از جمله :پرخاش ، انزواطلبی، مصرف مسکن هاو داروهای خطرناک ؛مصرف مواد مخدر ؛اقدام به.....و شاید کمترین حالات آن ،در کنج خلوت نشستن و انزوا باشد . و شاید بستن وبلاگ نیز عادی ترین اقدام ممکن بنظر برسد؛ که در چندین مورد مشاهده شده است . این ایام : ایام نوروز ؛ روز پدر ؛ روز مادر ونظائر چنین روزهاییست که احساس میکنیم همه از ما خوشبخت ترند و به آخر خط رسیده ایم . گر چه عمومیت ندارد و مطلق نیست اما : انتظار میرود اگر چنین عزیزانی را در زندگی خود دارید به سراغشان رفته و رهایشان نکنید . با آنها باشید و به آنهاهدیه بدهید و ارتباط خود را با این گروه افراد قطع نکنید ... سپاسگزار همه تون خاک پای شما : فریبرز و تو ای محبوب و ای معبود کلام آخر شهادت ده که شاهد بودی از آمدن و رفتنِ پی در پی، که دیدی از برای بنده هایت بر درت کوبیدم و گفتم ز درد این و آن و از پریشان حالی و درماندگیهایم نگفتم. با دلی تنگ آمدم بر آستانت تا بگویم تا بخواهم تا بنالم .. تو آموختی قلم بر دست گیرم ، بشنوم درد دلِ رهگذرانی که نه راهی پیش رو دارند و نه سنگ صبوری بشنود آهِ دل پر دردشان هر دم ... تو میدانی که هر گاه قلمی راندم وضو ساختم که پندارم به نزدیک تو هستم. با مددهای تو بنویسم و با یاد تو بنگارم ، شوم همدم .. شنیدم غمِ دلها را ، جدایی ها و دردها را ، هزاران نقشِ زیبا را ، هزاران رنگ و آیین فریبا را .. کسی جز تو نمیداند چه در دل دارم و از چه گریزانم ! تو میدانی چه ها دیدم که از قصّه ی این دنیای خواب آلوده جانانه بریدم . تو میدانی تمامِ : غصه های بچگی ها و نوای عطر بیرحم جدایی را ... مه لقا و ساحل و باز هم شب و مرهم جان و پریا و من و دل ، آوای نی ، یاد یاران و غریبستانِ ما ، آن تبار (یک) شدن ها، شاپرک، خواب نهان وآن حریم ناز را، ساغر و رهای جان و گلشن راز نگاه و تو مرا نیاز را ... تو قلم دادی بدستم که به امیدت نشستم ، به مهر بندگان دل بستم و از خود شکستم . چه بنویسم خدایا ،کی نمک خوردم نمکدان را شکستم ؟ از کجا گویم ندانی ؟ نقشِ آن دختر نقّاش از رخ زیبای وصلت ، از قشنگیهای خلقت، از کمان ابروی خلوت ؟ یا مهاجر کز غم بابا نمیداند به دامانِ که بنشیند ؟ ... کریما از چه بنویسم ؟ خدایا شکوه دارم ، داد دارم ، شب است و خواب دارم ، تب است و داغ دارم . تو خوابیدی خدایا ؟ ! ترا جانِ خداوندی بیا بیدار شو ای خالق ! نمیگویم دگر دردی ، بیا بیدار شو ای محبوب ، هنوز در سینه هست دردی ، نمیگویم که میبینم بخواب رفتی. تو خوابیدی و غصّه ها هنوز باقیست ، ولی کافیست ... درون سینه ام رازیست که زخمش همچو رود بر تار و پود جاریست ، خدایا تو کجا و ما کجا ! غم دل دارم کجا گویم ؟ بگو خلوت اسرار کجاست؟ آن چاهِ تنهایی کجاست که سر برم به دامنش؟ میل من به ناکجاست، یا بگو زندان این عالم کجاست ، تهِ جنگلها کجاست؟ عمق دریاها کجاست ؟ حصار ماتم است مرا ، میل زندان است مرا، تا رها سازی به زندانی شدن از پا به سر این جانِ خسته ی مرا، تو بیا جانم بخر ، یا نشانِ من بده یا که دستِ من بگیر مرا ببر ، دست هیچکس نگرفتم ،تو و جان فاطمه ، تو بیا دستم بگیر ، خالقا بیدار شو ، حرفی بزن ، چیزی بگو ، خسته ام از قیل و قال ، مهربانی شد محال ، تو ببین این روز و حال، حرفِ من پرواز نبود ، یکی بود و یکی بود، دیگر آن یکی نبود ، دلِ زارم ز وفا آخر چه سود ! این وب و این یادگار و این دیار ، میروم از این دیار ، تو به رحمتت ببار بر تنِ یار و بر سراپای دیار ، میروم از این دیار ، تو به رحمتت ببار بر تنِ یار و بر سراپای دیار... یا علی ، یا فاطمه بایاد و خاطر شما خاک پای شما نوای من : فریبرز خدا حافظ غریبستان ... خدایا شب ما فردا کن ای جان دل تاریک ما روشن کن ای جان تب بی همزبانی درد ما شد غم هجران او همدم ما شد شب است و نالهٌ شبانهٌ ما به وصلش شب ما سحر کن ای جان می و مستی ز دوری یار ما شد وصل و دیدارش به مستی کار ما شد سیه مژگان به تیری زد دلِ زار خدایا زخم ِ دل تیمار کن ای جان به شبگردی نیاسود جانِ خسته جان و جانانْ دل به مهر ما نبسته از جفا ناز نگاهش کیمیا شد مبرش از یادِ خود نظرکن ای جان به جورش هر بهاری شد خزانی بر گلستان شعله ای زد که بدانی شادیش گر با رقیبان حاصل است دیده را بستیم دلِ او شاد کن ای جان گُلِ نبود و شهر غریبستانِ ماست کنج هر میخانه ای بُستانِ ماست خاکِ کویِ یار تبرّک ببریم مُهر و سجّاده کنیم تو عفو کن ای جان خاکِ کویِ یار تبرّک ببریم مُهر و سجّاده کنیم تو عفو کن ای جان... به آنانکه به دل خندیدند و رفتند و وفا ندانستند ... نوای من : فریبرز خاک پای وفاداران میروم دیگر ... میروم دیگر چون پرستوها میکنم ترک آشیان دیگر برنمیگردم زین رهِ رفته چون نمیگردی مهربان دیگر خسته از تاریکی شبها میروم افسرده و تنها پر کشم تا قصر رویاها تاببینم طلوع فردا را به جز اشک غم تو بارانی به کویر دلم نمی ریزد جز نوای غم و پریشانی ز دلِ ساز من نمی خیزد روم آهسته از سر راهت برو دست خدا به همراهت ... ضمن سلام و ادب با پایان تعطیلات نوروزی مجدداً سال جدید رو به همه هموطنان عزیز بخصوص اهالی لینکستان " نوای من "تبریک عرض میکنم و آرزو دارم سال نو برای شما همواره مملو از نوای خوش زندگی و سعادت باشه ... خاک پای شما فریبرز فرجود ... عشق و بهشت را به بها دهند نه بهانه جلوهٌ مِی آن که در جان تو شد اغیار بود بهر چشم مست تو بی تاب بود زانکه دیدم دل تو قبلهُ اوست ازچه رو آن بت مرا نایاب بود روزها داد و فغان از روزگار همه شب چشمان من بیخواب بود من گمان کردم شدی چشمهٌ جان او ز تو سیرابْ مرا بی آب بود یاد یک پنجره در دیوار مهر عکس وصل تو دریغ بی قاب بود اشک شوقم از دلارامی تو رو به دامانم ولی خوناب بود عشق رویت گر نویدی شد مرا سایه بود اوهام شد سراب بود در خیالْ درّ و گوهرْ سیمای تو گاهِ هشیاری نه زرْ سیماب بود دیده را گفتم مبین جلوهُ مِی آمد و دیدش که زهری ناب بود از منِ دلخستهُ شیدا مگر چه رسیدت که ترا ناباب بود میروم تا پای دل بندم دگر کز ازل سرشت من پایاب بود رفتم اما تو سراغ از من مگیر گرچه همچون تو گلی کم یاب بود ... نوای من ... فریبرز با ادب و احترام : خاک پای همه شما احتمالا وبلاگ برای همیشه تعطیل بشه ، تقاضا میکنم از من و از کوتاهی های من با دل همیشه مهربونتون بگذرید ... چه خوبیها که ندیدم ... خاک پای همه تون خنده تلخ این که ببینی و بشناسی خوب است ، این که ببینی و بشناسی و شناخته شوی و عاشق شوی خوب تر است ، اما این که با سادگی نبینی و بشناسی ، این که نبینی و بشناسی و نبینند و شناخته شوی و دل ببندند و دل ببندی هنر است . و من این هنر را همیشه دوست داشتم اما هرگز هنرمند نشدم ... و این لبخندی نیاز دارد دردناک تر از اشک ، شاید خنده تلخ که میگویند همین است ... و این اوج هنر است ، اوج هنر ... که نمیدانند ... وهیچ ندانستیم با ادب و احترام : فریبرز بهاران مبارک... خجسته بهاران برای شما پیوسته بهاران ... پرستو جان هوای بودنم خالی ز هر بودن تو ای جانا بیا هجرتی آغاز کن نوای دل پر از سردی به هر چنگی بدآهنگ است این ماندن نوا ساز کن دلم تنگ دیار و یاد یارانش پرستو جان پری باز کن و پرواز کن شدم بیگانه با دنیا تویی با من صدایت آشنا هر دم بیا آواز کن به یاد گل به یاد بلبل و نازش به جانم زن ولی مهر خود ابراز کن به دام غم غریبانه شدم تنها پناهم ده بیا آغوش خود باز کن نه همرازی و نه محرم اسراری پرستو جان بیا دل محرم راز کن کو خریداری که ناز خود فروشم من خریدار نگاهت ساز کن ناز کن شعر : فریبرز هدیه به پرستوی دلها با ادب و احترام خدایا ، بارالها ، "یا مَنْ اِسْمٌه دَوا وَ ذِکْرٌه شَفا" خدایا ترا بحق فاطمه زهرا قسم میدم عزیز و نور چشم ما (س ـ ح) رو زیر سایهٌ لطف الهی خودت بگیری و قلب نازنین او را که نوای زندگی ماست آرام و برقرار سازی ، الهی ، با دیدهٌ اشک و دستی لرزان به درگاهت آمدم و ازت شفایش طلب میکنم . مرا ناامید برمگردان ای پناه بی کسان و بی پناهان ... و شما ای مهربان دوستان "نوای من" به محضرتان التماس دعای او و من... با عجز و ادب و احترام : فریبرز زیر پوست شب زیرپوست شب تو را باید دید . تو از سپیدی صبحی و سحر ، ناز و طناز ، و من از روشنی روز بی نیاز این از آنِ من و آن از آنِ تو چه رویای شیرینی ، امّااز پسِ آن رویای شیرین و زندگی سازِ محال آنجا که پوست شب بر افتد ، تو دگر نیستی ، که دگر رویایی نیست ، که دگر زندگی نیست پس زنده باد شب ، زنده باد شب تا شب ... با ادب و احترام : فریبرز توتنها بودی ! دل بهونهٌ تو داشت، ایستادم در گذر ، تا تو پیدا شدی ، با عشوه و ناز اومدی ، خیره ماندم ، نزدیک شدی ، گذشتی ، شلاّق ماتم و درد بر تنم نشست ، رهگذری مات و مبهوت پرسید :به چه چیز خیره شدی ؟ گفتم : تو ندیدی؟ اون دلم بود ، آرام جانم بود که میرفت... گفت : چرا، اما اون ترو ندید ، ولی اونی که همراهش بود ! گفتم :کدوم همراه ؟ تنها بود ، اون تنها بود ! رهگذر خنده ای کرد و سری تکان داد و رفت... به ته جاده چشم دوختم ، حتی سایه ای هم از تو نبود ...غریبه دروغ میگفت ! تو تنها بودی مگه نه ؟ تنها بودی ،رهگذر دروغ میگفت! فریبرز در آپ قبل ( عطر بی رحم جدایی ) اگر قرار بود چیزی شایسته اش گفته باشی چه شعری مستحق آن بیوفایی بود ؟ با تشکر از مهرتان : از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیک به عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران ، وای به حال دگران ... خاک پای شما : فریبرز عطر بیرحم جدایی سیاه بر تن کرده بود ... آمد و گفت : میرم و خداحافظ !! گفتم : یعنی انتها ؟ گفت : یعنی خزان گفتم : نمی بینمت ؟ گفت : هرگز ...لحظهٌ آخر اما چه داری ، هر چه خواهی آن کن که در خاطرت بماند... فقط دستی به مویش بردم و دگر هیچ ... سالها میگذرد و هنوز دستم بوی عطرسادگی گیسویش میدهد نه بیرحمی . . . پاورقی : حالا هر کجا هستم تنها پاییز رو حس میکنم . چه حس خوبی ، هنوز باورم نیست !! فریبرز
از گاری ... تا ... بی ام و وقتی شعر گمنام مرا دید ؛گفت: مضمونش عالیست؛ ولی حیف از ساختمان شعر...! گفتم یعنی چی ؟ گفت : درست مثل اینه که موتور ب.ام .و ۲۰۱۲ را میان گاری شکسته ای بگذارند...! گفتم : آقای شاعر قافیه پرست ! من اشعار خود را برای کسانی نمیسازم که ب.ام.و مظهر قدرت زندگی مردم فروش طلاپوششان است. برای کسانی نمیسازم که سویچ ماکسیما پاداش قبولی دیپلم بچه ی کوچک شان است... برای کسانی نمیسازم که مستانه بخوانند، و سوار بر ابرها به خواب آسوده و بی دلواپسی فرو روند... اشعار من ؛ متعلق به کسانی است که شیهه ی شبانه ی اسب گرسنه ی گاریِ شکسته شان؛ لالایی فرزند لختشان است و موسیقی تنهایی فراموش شده و بدبختی خاموش شان ... مال کسانی است که تفریح شبانه شان درکنار فرزندان شلوار قیچی شده شان ؛ بازی با خمیر نان ِبادکرده ای است که به دیوار ترک خورده و گچ ریخته ی اتاق تاریک میهمانیشان می چسبد..مال کسانی است که با زانوهای چفت شده در حلقه ی دستانشان از دل تنگ شان مویه و زاری میکنند و ضجه ها میزنند... برای آنهایی است که فرزند سر راه گذاشته شان را میلیاردرهای عقیمی از زیر باران برده اند و با اشک و آه به انتهای خیابان چشم دوخته اند؛ شاید با پشیمانی ! برای آنها می سرایم که در خواب آشفته شان؛ همه چیز دارند جز فقروبدبختی ؛ ودر بیداری شان ؛ همه چیز می بینند ، جز شادی و خوشبختی..... شعرم برای آنهاست آقای شاعر قافیه پرست... فقط برای آنها ، نه هیچکس دیگر........! بقلم و برداشت : فریبرز مشو خرسند به ویرانی که ویرانم از این طغیانِ موج بازآی و عاقل شو مرا از غم و غربت ها رهایم کن بیا دریا دمی آرام به ساحل شو چه شب ها می نشینم بر رهت محزون مرا دریاب کنون از غیرْ غافل شو شبی ای شاه بگیر دستِ گدایی را شبی افتاده شو مهمانِ سائل شو نظر کن بر تنم دریای رویاها برای زخم جان مرهم ِساحل شو هجوم حُزن و اندوه و فراق یار میان ما و داء و درد حائل شو اگر امید ما جهل است و نادانی تو بگذر از سر عقل جانا جاهل شو برو ای دل تو پرواز دگر برگیر که دنیای تو دریاهاست قابل شو شعر : فریبرز تقدیم به سوته دلان ساحل نشین مزن بر زخم تنهایی ... که میداند که کوه را درد باشد اینچنین جانکاه ، با صبوری دیده را زار کند از زخم زخم تیشهٌ فرهاد، مزن فرهاد ،تو مشکن این دلِ خونینِ همرازت ، مزن بر زخم تنهایی بلطفِ نازِ شیرینْ ، آن گل نازت ... به طنّازیِ لبخندی مشو راضی به آشوبِ دلِ سنگ صبورِ کوه ، چه میدانی چه سوزی باشدش در دل ، ندانی آب این کوهسار سرشکِ ماتم و دردیست که فرهادی بسانِ تو چه بیرحمانه میکوبد به نامِ عشق ، که دلداده شناسندش ، که شیرین نازَد از نامش ، صدای تیشه نیست بشنو ، صدای بی کسی ست اکنون که می پیچد و می نالد و راهی نیست تا گوید : مزن فرهاد ، مزن ای که دمادم با منِ خسته و درمانده چه نجواها نمیکردی همان کوهم که شبها شکوه ها کردی تو از شیرین و داغی داشتی بر دل .... همانم که ترا در دامن خود جای میدادم . کجا تنها شدی در من ؟ به یاد آر ... به یاد آر هر غروب سرخ را ، با همصدایی ها و این بغض فرو خورده به زاری همرهت بودم به بیداری شبهای دراز ، تا که لب را آشنا سازم به یک بوسه به سیمای سپیدِ صبحِ امیدت ... به یاد آر سایهٌ سیاه ظلمت را که آغوشم پناهت بود و مرهم بر دل ریش ات ... کجا بود آن زمان تیشه که بر جانم زنی تا دلِ شیرینی بدست آری ...! اگر چون است بگویم آخرِ کارش بدانم من ، بدانم که : برآید روزگاری باز تو برگردی ، بباری خونِ دیده که ای همدم تنهایی ، که ای سنگ صبور من که ای کوه ، برفت شیرینم از دستم که فرهادی دگر آمد و شیرین ِمرا برد ... چنان روزی چه خواهی کرد با زخمی که بر من میزنی اکنون ؟ چه خواهی گفت آنگه تو مرا فرهاد ؟ کنون هر کار خواهی کن ! بزن فرهاد ، بزن فرهاد . . . پاورقی : اگر خواننده مرد هستی تو فرهادش نخوان ، بگو شیرین ! بقلم : فریبرز خاک پای همهٌ شما ، با ادب و احترام بسته شد دل به وفایش آن گلِ آزرده دل رسم وآئین اش جفاشد آن وفا دیگر نخواهم روزگاری چشم یاری داشت دل کو حاصلش زان که خواستم برنیامد روزگاران را نخواهم شادی ازبارانِ اشکِ وصل شمع و شاپرک پر پروانه بسوخت آه شمع را دیگر نخواهم راز آن تیر نگاهش کس ندانست ای دریغ خم ابرویش چه هاکرد این خَم و آن تیر نخواهم لطف و مهر او شب و روز درخیالْ پرواز بود پر پرواز مرا نیست مهر او دیگر نخواهم آن صدای فرّخ اش آهنگ شور آتشین شورِ آتش را چه شد آن فرّخ اش دیگر نخواهم حاجتی بود و رُخی بود و شرابی و خماری حاجتم کی شد روا آن شراب و رُخ نخواهم حیف آن ایّام وصل بگذشت وین هجران رسید خوش بُوَد این هجر آن ایّام وصل هرگز نخواهم ... پاورقی : داد از دوریهاست ، باورنکنید، دلتنگم ... شعر : فریبرز هدیه به ساحل نشینان تنها .... خاک پای شما : من تو که نیستی کسی نیست نفسی نیست ز درد بی کسی مجنونم و هم نفسی نیست همه عالم گریزانند ز بند و غل و زنجیر هوای خلوتم قید و حصاری قفسی نیست کویر سینه ام تشنه و بی باران و محزون دلِ بیقرار من فریاد شد فریاد رسی نیست ببین ما را که فرصت ها به غفلت رفت از یادت دریغا بی کسان را جان شدم مرا کسی نیست کنون خواهی به شادی بین نمی بینی دگر مارا از این خوش تر نیاید نیمه جان را نفسی نیست بلبلان راچمن و گل با وجود خار زیبا شد گل بی خار نه خوش بود دگر خار و خسی نیست چه کند دل که غمت زد به تنم باری گران هر دم آن غم که به جان زد ره پیش و پسی نیست هر دم آن غم که به جان زد ره پیش و پسی نیست.... شعر : فریبرز هدیه به سوته دلان ساحل نشین ...با احترام
بهار بود و شکوفه، گل سرخ و صنوبر به گلزاری شدم اندر پی یک جان و دلبر نظر کردم به سویی، نرگسی بی تاب دیدم به عشقش عندلیبی کردم و هوایی در سر غم نازْ گل زتنهایی بدیدم سرِ شوقی به سویش پر کشیدم سرشک لاله گونم از سرِ جان به اندام و به تن پوشش چکیدم دوای درد او شد،رخ اش روشن ز نور شد لقای نازنین اش، چه زود ماهِ منیر شد به گلشن شاد بودیم ، زغم آزاد بودیم رها ز قید و بندها، من و گل یار بودیم قضا را خوش نیامد، بهار رفت و فروزان آتش آمد کزان تفتان، گل بی خار من سوخت سیَه شد نازنین ، عمرش سر آمد زهجران ، نغمه خوان هم در بدر شد شبانگاهان به زاری ها سحر شد به بستان شد یکی روز ، ناله سرداد: که روزهایم چو شب هایم سیَه شد دگر بی عشق چه بنشینم ، غریبم خلوتِ وصل ام به سر شد، خوش نبینم مه لقاء بود و بهشتی ، دوزخی ماند از این پس سر گذارم تا بمیرم در گذر ، کودکِ صّیادی بدید چهچهی کرد سوی شاخساری رمید به نزدیک اش رسید، آماج او گشت چنان بر سینه اش تیری خرامید بیفتاد پیکری خونین و سوزان در آن دم ، مه لقایش دید خندان بگفت: ماتم به جان زد ، غم مرا کشت از آن غربت رهیدم ، بهر جانان مه لقاء گفتش: رها کردی تو دنیا را ؟ هزاران غنچه بود این باغ و بستان را بگفتا بلبلک : دانستم از اول چنین بود سینه ی تنگ مرا جایی نبود،جز مه لقاء را گو نرگس جان، سرو روان،سوی کجا رفتی؟ از محفل ما،چارهٌ ما ، آخر چرا رفتی؟ با داغ تنم آمده ام تا غم دل گویم ، که با ما بودی و رفتی ، تنها ماندم و رفتی..! هدیه به شما پاورقی ۱ : این شعر بنابه درخواست دوستان ارائه شد. پاورقی ۲ : تلخی قصه ناخواسته بود ، فقط قصه است .
تو ای دختر دریا ،گفتی با منی،دیده بر هم نهادم گفتم : دستم بگیر چه دانستم ساحلی باشد ترا ، چه دانستم جدایی از تبار من ، چه دانستم که عهدی دگر داری ، کجا دانم که موج دگرت بود ، در انتظارت نشستم ، سوختم ، گفتم آمدنی هست ترا... سحر شد ، آرزو شکست ،تیرگی و باز هم شب ، مرغ شوم و ترانه هایش ، نیامدی و دیده بر هم نهادی و ندیدی خشکیده ام... ساحل حائلی شد بین دستهای من و موج تو... گفتی نمیر ، گفتم : دستم بگیر ، تو دریایی و ناز...من خشک و سراپا نیاز.. تو فرزند دریا و من از دیار کویر . چه فرق است گر نیایی یا که گویی بمیر... دلخوشم به بودنت ، رو با ساحل آرام گیر... من میمانم و سینهُ تفتیده ، دلِ خون ودیده خشکیده ... آمدنت سیرم کرد ، بعد از تو آسمان دارم ...سخاوت آسمان و دست وفای بارانش را...ترا به ساحل میسپارم ای دختر دریایی، ای صداقت زلال ،ای دختر آبها ، ای فرشتهٌ خواب ها ، غم تو دارم و تو ، و من فراموش تو ، من دل به آسمان میسپارم و به بارانش... غم من مخور دریا ، من میمانم و انتظار باران و ... و همین کافیست ، که راه دگرم نیست که نیست ... باادب و احترام : فریبرز بوسه به رخسار نجیب... رفتی و دل به هوایت در به در شد چشمه ای از نور بودی که بسر شد مهر جان ات بَرِ ما بود به ایام سایه ات در نیمه ی روزم بسر شد ما در آغوش ات و لبخندت گوهرها ناز کردی،آن نوازش ها بسر شد غم ما دیدی و از دردت نگفتی عمر تو در حسرت شادی بسر شد از بهاری به بهاری ، عید و هفت سین بوسه های نو شدنها هم بسر شد کودکانه لحظه ها را با تو بودن آن نگاه عاشقانه هم بسر شد نازنین قلب پر از اکسیر هستی از طپش افتاد و زندان اش بسر شد نوبهار آید و بلبل ، سبزه زاران نغمه خوانِ این سرا ،لطف اش بسر شد از چه گوییم ،با که گوییم این غریبی زخم آشفته تر و مرهم بسر شد دیده هر روزش به رخسار پدر بود شب بیامد ، آخرین روز هم بسر شد شب بیامد ، آخرین روز هم بسر شد شعر : فریبرز تقدیم به همه عزیزانی که از نعمت پدر محرومند... شادی ام شد روی تو گر نگاهت را ببینم وآن خم ابرویِ تو آسمانْ تنها ، چمنْ بی گل، سرِ بذلِ وفا آیی بگیرم بوی تو بر دلِ خسته نشینم پرِ پرواز گشایم ره بگیرم سوی تو آرزویم شد محال ای که رسم و راه دل شد همه آرزوی تو رُخ ماه و مهر نجویم بیقرارم به در آیی تا ببینم روی تو خوبرویان غمزه سازند غمزه ای بنما به شیدایی شدم بر کوی تو زلفِ دلبر مستی آرَد این "نوا " از پا به سر هشیار از آن گیسوی تو این " نوا " از پا به سر شعر : فریبرز ( نو ا ) هدیه به بهترینهایم....با ادب و احترام ترا نشان کردم ... به هنگامی که شلّاق گنه بر پیکرم میزد ترا در معصیت های جنون آباد نشان کردم به وقت دوری و سرمای پاییزی و تنهایی ترا در نوبهارِ گیسوان افشان، نشان کردم به دنیای گنه آلود بی عاطفهُ دلها ترا غرقِ بهشت آلود ِاندیشه نشان کردم در طریق عالم هستی که جز رنج نباشدهیچ ترا در هالهٌ لبخندِ دور از درد نشان کردم در نبود بستر امن و لطیف فارغ از سردی ترا ای گرمی سرشار ، خداگونه نشان کردم به دور از شوق دل حتّی فرو رفته به شام غم ترا با آن نگاه غرق در شادی نشان کردم با گلستان و بهاران و هِزاران نرگس خوشبو ترا ای مشک بو شب بو ، به سالاری نشان کردم به گاهِ ظلمت و ترس و سکوتِ شوم ویرانی ترا در کور سوی سایه ی شبها نشان کردم به دوران سیه کاری ، سیه دوزی، سیه خواهی ترا در لحظه های نابِ روحانی نشان کردم تقدیم به خوبان...... خاک پای شما، فریبرز جانا نیستی که خیالت با ما چه کرد نه خیال که سودای وصالت چه کرد به لب رسیده جان ز جفایت چنان که با هَزارانْ آن بی وفا غنچه کرد دوش تا چشم زدم ترا به آغوش دیدم هرچه از فاصله ها بود فراموش دیدم هر چند که ناز و غمزه بود و شور مستی دردا که سحر غمت در آغوش دیدم پنجره ، ای کاش ابری میشدم سایه ای بر چشم مستت میزدم با نوازش های دستی مهربون خواب بر دیده ی خسته ات میزدم این دل شیدا اگر رسوا نبود پشت پا بر در بسته ات میزدم ... اشعار : فریبرز هدیه به دل پر مهر اهالی لینکستان من
یاد یاران ساقیا درد مرا چاره و درمان که کند ؟ جز می ناب چارهٌ کار خماران که کند ؟ بیقرارم ز غمت رو سوی میخانه کنم غیر من آن دل غمناک تو شادان که کند ؟ روزگاریست به خود می نالم از درد درون زین شرر آهی نمانده یاد یاران که کند ؟ اشک چشم و حسرت و درد فراق آن نگار جملگی آتش بجان زد کار باران که کند ؟ در گلستان وصال نشانی از هجران نبود فصل پژمردگی شد ناز هَزاران که کند ؟ تاب گیسوی کمندت همه را برد زیاد جز به سردی وصال یاد بهاران که کند ؟ دیده ناکام از آن قامت چون سرو سهی گر نبود فراق یار یاد خرامان که کند ؟ از دل و جان پایِ کویت سر به قربانی دهم ندهم سر یاد سرخ سربداران که کند ؟ شعر : فریبرز تقدیم به همراهان و همنوایان ... با ادب و احترام با احترام : حضور همهٌ نازنین دوستانم ، سلام و ادب ، همهٌ عزیزانم که دوستشون دارم و محبّت دارند ، واجب شد که چند صباحی مهرتان را احساس نکنم . دشوارست و کارستان ... اما تا ۱۰دی آخرین آپِ وبلاگ رو فرش زیر پای شما میکنم . اگر فرصت برگشتی بود مشتاقانه به درِگاه مهر و صفای دل مهربون تون میکوبم ... مهرتان از دل و جانم نرود ... فراموشتون نمیکنم و به یادتون میمونم ... ملتمس دعا ... خاک پای همه : فریبرز +++++++++++++++++++++++++ دستخطّی از سر جان بر رخ کاغذ ... هدیه به همهٌ شما عزیزان ...با ارادت خاص من ، دل ، نی ازخیال با تو بودن تا غم با تو نبودن گر که خواهی ناله بینی تا سحر همه شب من نالم و دل نالد و آوای نی سوز ِآوازم شنو کز غم تنهایی ماست گوشِ جانت گر به اشک و آهِ ماست همه شب من خوانم و دل خواند و آوای نی گرچه یادت مونس ما ور چه آشفته شدیم گر به خواب آیی بهشت از آنِ ماست همه شب من خوابم و دل خوابد و آوای نی انتظار روی تو ویرانه ای بر جان نهاد حاصلش گرماندن و صبر من است همه شب من مانم و دل ماند و آوای نی
عشوه ها کردی چو لیلی تا که مجنونم کنی گر رسد دستم به آن رویِ چو مَه همه شب من نازم و دل نازد و آوای نی تابِ گیسوی تو شد آرامِ جانِ خسته ام گر فروغِ چشم مستت کس نداند همه شب من دانم و دل داند و آوای نی شعر : فریبرز به آنانکه سراپا مهر شدند ... خاک پای همه شما
هرگاه طلوع آفتاب میرسد دعایم کن هرگاه وقت غروب آمد دعایم کن هر گاه دردمند شدی دعایم کن هرگاه مظلوم واقع شدی دعایم کن هرگاه باران باریدن گرفت دعایم کن هر گاه دلت سوخت و شکست دعایم کن هرگاه لبخند پدر بر تو بود دعایم کن هرگاه تبسّم مادر بر تو نشست دعایم کن هر گاه به یادم بودی دعایم کن هر وقت تنها ماندی دعایم کن
با ادب و احترام ... فریبرز زهره ياد ازآن روزي که بودي زهره يار من دور از چشم رقيبان در کنار من حاليا خالي است جايت اي نگار من در شام تار من آخر کجايي زهره ياد داري زهره آن روزي که در صحرا دست اندر دست هم گردش کنان تنها راه مي رفتيم و در بين شقايقها بود عالم ما را لطف و صفايي زهره بود هنگام غروب و آن روز پر زيبا ايستاديم از براي ديدنش آنجا تکيه تو بر سينه ام دادي سر خود را گفتيم و ما تنها بس رازهايي زهره چون يقين کردي که در عشقت گرفتارم سرد گشتي و نمودي اينچنين خارم خود نکردي فکر آخر نازنين يارم من همچو تو دارم آخر خدايي زهره +++++++++++++++++++++++++++++++++++ با ادب و احترام فریبرز خدایی عالمی داره گویا همه تنهایند ، همه و همه ... "فقط خدا تنها نیست" " فقط خدا از تنهایی نمی گوید " چه عظمتی ... چه کرامتی ... چه گذشتی ! چه تواضعی ! همه جا هست و هیچ جا نیست! دید از خوبی و آفرین گفت... دید از گناه و اینبار نادیده پنداشت ! مچ نگرفته در خطا ... اما دست گرفته در گناه و در بلا ! ! حقاً و انصافاً : خدایی عالمی داره +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ با ارادت : فریبرز کبوتر با کبوتر ... ! کبوتر با کبوتر پر نزد باز رسید درد و جدایی ها شد آغاز خوشی بگذشت به هامون و به صحرا بهاران رفت و پاییزان به آواز به شادی روزگاران در گذر بود چه زود ماتم شد و غم جای پرواز به عشوه خلوت وصل و طرب بود چو هجران سایه زد دریغ از آن ساز ز دوری و فراق خلوت نشستند رسیدند کرکسان با غمزه و ناز به سر پنجهُ خون رفتند ملیحان عاقبت پرواز ماند و باز با باز .... =====================++++++++++++++ عاقبت ... ! هیچ ، دگر چیزی نماند باز شعر : فریبرز هدیه به عزیزان دلم خاک پای شما : من
و شبِ آخر شد یا حسین یا عزیز زهرا شفاعتم کن رها شوم تو میدونی چی میگم طاقتم نیست، که نیست ... پرواز را دوست دارم ... رهایی را ...همین
ایام سوگواری آقا امام حسین (ع) و علمدارسپاهش پری کجایی ؟ شبي كه آواز ني تو شنيدم چو آهوي تشنه پي تو دويدم دوان دوان تا لب چشمه رسيدم نشانه اي از ني و نغمه نديدم تو اي پري كجايي كه رخ نمي نمايي از آن بهشت پنهان دري نمي گشايي من همه جا پي تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام بوي تو را زگل شنيده ام دامن گل از آن گرفته ام تو اي پري كجايي كه رخ نمي نمايي از آن بهشت پنهان دري نمي گشايي دل من سرگشته ي توست نفسم آغشته ي توست به باغ روياها چو گل ات بويم بر آب و آيينه چو مه ات جويم تو اي پري كجايي در اين شب يلدا ز پي ات پويم به خواب و بيداري سخن ات گويم تو اي پري كجايي مه و ستاره درد من مي دانند كه همچو من پي تو سرگردانند شبي كنار چشمه پيدا شو ميان اشك من چو گل وا شو تو اي پري كجايي كه رخ نمي نمايي از آن بهشت پنهان دري نمي گشايي ... خواننده : قوامی .......۵۰ سال قبل با ادب و احترام تقدیم به شما... خاک پای همهٌ شما : فریبرز ... گلنار، گلنار، کجايي که از غمت ناله ميکند عاشق وفادار گلنار، گلنار، کجايي که بي تو شد دل اسير غم ديدهام گهربار گلنار، گلنار، دمي اولين شبِ آشنايي و عشق ما به ياد آر گلنار، گلنار، در آن شب تو بودي و عيش و عشرت و آرزوي بسيار چه ديدي از من حبيبم گلنار که دادي آخر فريبم گلنار نيابي اي کاش نصيب از گردون که شد ناکامي نصيبم گلنار بود مرا در دل شب تار، آرزوي دیدار تا به کي پريشان؟ تا به کي گرفتار؟ يا مده مرا وعده وفا، راز خود نگه دار يا به روي من خندهها بزن، قلب من بدست آر چه ديدي از من حبيبم گلنار که دادي آخر فريبم گلنار نيابي اي کاش نصيب از گردون که شد ناکامي نصيبم گلنار لب خود بگشا به سخن گلنار دل زارم را مشکن گلنار نشدي عاشق زکجا داني چه کشد هر شب دل من گلنار ... غبار بیکسی ... نمیدونم کدوم شب گذر غم فانوس روشن دلت رو نظاره کرد و پیاده شد ....کدوم غبار بیکسی مشتری جسم خسته و افتاده ات شد.... نمیدونم کدوم ابر تاریک بر نیلگون دل دریایی و مهربونت سایه ی سیاهی کشید ... دردناک تر از این که ترا در ماتمی سنگین ببینم چه بود .... کدوم یک از تارهای عاطفه ام گسسته نشد .... کدوم یک از سلولهای تعلق من همچنان باقی ماند.... ساده گفتن و ساده تر نوشتن هم برای تویی که بهتر از هر گلی سخته و طاقت فرسا ....ترو با همه ی رنج و غمت حس کردم و خاموشم که چه کنم تا از دلت بیرون کنم ...ای مه ، ای بیکران محبت ، ای دریای مهر ، تو خود بگو چه کنم ...؟ بیادتم و بایاد تو که ازت آموختم آنچه آموختنی بود ... و دیدم آنچه نادیدنی .....پس بگو تا میتوانی و بگو تا برای گسسته های وجودم پیوندی باشد .. بگو تا بدانم و در خودم نمانم ..با تو هستم یار... ============================= متن : فریبرز با احترام و ادب ... خاک پای همه ...
در غم دنیا نسوزم بیم نیست اشکی نریزم پریا ، گر تو نباشی دلِ من غمگین است حوریان گر برَِهند از بَرِ ما باکی نیست پریا ، داغِ نبودنت مرا سنگین است رنگِ عالم به تباهی شد نیازرد مرا پریا ، سرشکِ غم در هجر تو رنگین است خندهٌ مهتاب را ستاره با ناز خرید پریا ، اختر و میترا ز رخ ات شرمگین است ننگ نیست سر به رهِ عشق سپردن به جنون پریا ، بی تو سری نیست زندگی ننگین است پریا ، گر تو نباشی دلِ من غمگین است پریا ، داغِ نبودنت مرا سنگین است ... ----------------------------------------------------------- شعر : فریبرز هدیه به مهانِ وجودم ... خاک پای شما ... ضمن تشکر از دوست خوبم سرکارخانم باران جهت اجازه استفاده از یکی از عکسهای زیبای وبلاگ ایشان ... میروم امّا .... حرف من پرواز از این خاک نبود ... حرف من رفتن از اینجا هم نبود ... یکی بود و یکی بود ... آن یکی یا این یکی هرگز نبود ... خسته ام از آن چه که بود و نبود .. هر کجا باشم دل و جانم کبود ... ========== به تک ستاره دلم ... =========== با احترام : فریبرز تنهارفتی تنها ماندم تقدیم به آنان که از نعمت عزیزی خصوصا پدر یا مادر محرومند ... با سپاس و تشکر از وبلاگ خوب خانم ترانه،بابت اجازهٌ استفاده از عکس خوب و مناسب وبلاگ ایشان... پادشه خوبان از درد بگفتی چند ، خود آلودهٌ دردم یک چند نگر بر من ای پادشه خوبان از رنج پریشانی آشفته چو گیسویت دل جام شرابی و دیده همه خونباران دل بسته به بیداری ای داد ندانستم معشوق به خواب آید دور از همه بیداران چون غنچه گلِ بی تاب از دلبری شبنم جز من همه در رقصند در ساز تو دلداران ای ابر رسید آنگه تا سایه کنی بر من جان از غم هجر تو وصف همه بردباران بیا یادی بکن ما را در شام غریبانه تا شاد شود این دل از روشنی باران شعر : فریبرز تقدیم به عزیزانم...با احترام
![]()
عزّت نفس، حلقهٌ گمشده ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
مه لقاء
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شعر : فریبرز![]()

![]()
![]()
![]()
مشکی از تن به درآرید ربیع آمده است
خم ابرو بگشایید ربیع آمده است
مژده ای ختم رسل داد که: آید به بهشت
هر که بر من خبر آرد که ربیع آمده است









![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گیسوی تو ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هشیار از آن گیسوی تو ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جانا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دردا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پنجره ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

غم تنهایی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دعایم کن ![]()

![]()
![]()

![]()



![]()

![]()
![]()
گلنار ![]()
![]()
![]()
![]()

...نمیدونم ازچی و از کی وجودت از درد آکنده شد
![]()
![]()
خدا رحمت کند ![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |







